تبليغاتX
رد پای دلتنگی
 
 
   
 
   

زیباترین توصیف اولین نگاه مشتاقانه به برفی که با سپیدی اش سیاهی ها را میپوشاند . درود به روان سپید شاملوی بزرگ که یادمان داد چگونه به برف سلام کنیم

*   *   *

برف نو برف نو سلام سلام

بنشین خوش نشسته ای بر بام

شادی اوردی ای امید سپید

همه آلودگی ست این ایام

 

 
 
 |    رد پايي از سید مجتبی حسینی
 
 
   
 
   

بس كه چون دريا هواي موج در سر داشتيم

عاقبت خود را چو سنگ از زير پا برداشتيم

زندگي جز خون دل خوردن ندارد حاصلي

خوب مي شد گر كمي هم ميل خنجر داشتيم

در قفس جز ننگ تن پرور شدن چيزي نبود

كاش جاي آب و دانه لااقل پر داشتيم

ريزه خوار مور شد مرغ سليماني ما

ياد ايامي كه بال سايه گستر داشتيم

غيرتي در جوش همت دستمان را مي فشرد

در ضمير خويش مثل تيغ جوهر داشتيم

جوهر آئينه گي در خود نمائي ها نبود

چشم مي بستيم و دنيائي مصور داشتيم

كاش مي شد دستي از غيب اين قفس را ميگشود

شد سفيد آخر چو مو چشمي كه بر در داشتيم

 

 
 
 |    رد پايي از سید مجتبی حسینی
 
 
   
 
 

 

می گویند نقاشها برای تمام کردن تابلوهای نقاشی شان صبر میکنند تا پائیز به انتها برسد . شاعران هم معمولا زیباترین شعرهایشان را در پائیز سروده اند و موسیقیدانها هم در پائیز قریحه آهنگسازی شان شکوفا می شود . شاید تعبیر زیبای اخوان ثالث مناسبترین توصیف برای این فصل باشد : « پادشاه فصل ها پائیز »

آنها که عزیزی سفرکرده دارند در پائیز بیشتر دلتنگش می شوند و پائیز را بخاطر آنکه بوی انتها و پایان میدهد بیشتر احترام  میگذارند . راستی آیا زمانی غم انگیزتر از غروب آخرین جمعه ی آذرماه  می توان سراغ داشت ؟

آذرماه برای من تداعی کننده خیلی از مسافران است . آنهائی که چاووشی خوان قافله های همیشه درگذر بودند و هنگام خواب ما بیدار شدند و رفتند . علی حاتمی یکی از آنها بود . هنرمندی که از شعرها و نقاشی هایش فیلمبرداری میکرد و آرزو داشت که دنیا هم مثل جعبه موسیقی ، همه ی صداهایش آهنگ باشد و همه ی حرفهایش ترانه. همو که نیک میدانست در این سرزمین قدر گوهر همیشه بیشتر از هنر بوده است و حفظ جبه ی وزارت با پوشیدن خرقه ی سالوس یکی است .

آثار علی حاتمی برای من حکم تابلوهائی را دارند که به جای جای دیوار خانه ی دلم آویخته ام . از آ سید مرتضی در فیلم طوقی گرفته تا مجید در سوته دلان . از سفیر نگونبخت در حاجی واشنگتن تا محمد ابراهیم خان زهتاب فیلم مادر . از رضا تفنگچی تا ابوالفتح صحاف در هزار دستان . از آقا فرج بوسلیک در دلشدگان تا مظفرالدینشاه فیلم کمال الملک . خیلی هایش از قلم افتاد ولی چه باک که حتی یکی از اینها هم علی حاتمی را همین اندازه بزرگ میکرد که همه شان کرده . هنرمندی که هیچگاه برای گرفتن جایزه ای از سن جشنواره ای بالا نرفت چراکه نگاهش و زبانش فراتر از حد همه جشنواره ها با همه ی داورانش بود . وقتی زنده بود و فیلم می ساخت  خیلی ها میگفتند : بازم علی حاتمی فیلم ساخت . علی همینه دیگه . از نستعلیق صحبت کردن شخصیت هایش گلایه میکردند و از عدم تطابق تاریخی قصه هایش با اصل تاریخ . ولی اکنون وقتی از 100 سینماگر برجسته کشور سئوال میکنند آرزو داشتید کارگردان کدام فیلم ایرانی که تاکنون دیده اید باشید ، 89 نفرشان میگویند : مادر . آیا هنوز سینماگری بجز علی حاتمی توانسته تحلیل سیاسی کاملتر و هنرمندانه تری از وقایع زمانه اش داشته باشد ؟ سکانس فالوده خوری کاروانسرا در سریال هزاردستان و دیالوگ زیبای مرحوم فروهر در نقش مفتش تامینات در حضور خان مظفر را که یادتان هست ؟

استاد عزت الله انتظامی میگفت : در آخرین سکانسی که مرحوم حاتمی در فیلم جهان پهلوان تختی سر صحنه فیلمبرداری حاضر بود ، من در نقش پدر غلامرضا تختی باید یک پلان را بازی میکردم . علی فوق العاده رنجور و حالش بشدت نامساعد بود بطوریکه خیلی آرام و بریده بریده حرف میزد . قبل از اینکه فرمان ضبط بدهد ناگهان موضوعی توجهش را جلب کرد و آنهم پیراهن من بود . مرا صدا زد و با صدائی که گوئی از ته چاه می آمد در گوشم گفت این پیراهن مال آن موقع ها نیست . قدیم ها چون مردم پول خریدن چند تا پیراهن را نداشتند و یقه پیراهنشان هم زود به زود چرک میشد ، بجای چند تا پیراهن چند تا یقه داشتند که با دکمه قابلمه ای به پیراهنشان وصل میشد . این پیراهنو زود عوضش کن . شاید ده دقیقه بعد حال علی بد شد و او را به بیمارستان رساندند و چند روز بعد هم به رحمت ایزدی پیوست . او حتی در آخرین روزهای عمرش هم دقت وسواس گونه اش را در مورد جزئیات صحنه فراموش نکرده بود و از حافظه تاریخی اش کمک می گرفت .

چه میتوان در باره این هنرمند فقید گفت بجز همان دیالوگ زیبای محمد شاه در فیلم کمال الملک : « عرصه هنر مزرعه بلال نیست که هرسال محصول بهتری بدهد . در کواکب آسمان هم یکی می شود ستاره رخشان . الباقی سو سو می زنند »

 

 
 
 |    رد پايي از سید مجتبی حسینی
 
 
   
 
   

اگر اهل خواندن یک مثنوی بلند هستید  بخوانید و با من همسفر شوید :

آزرده و شكسته و رنجور مي رسيد

انگار تازه از سفري دور مي رسيد

نايش هنوز بوي عطش بوي خاك داشت

زخمش حكايت از سفري دردناك داشت

با انكه پاي تا به سرش خون و درد بود           

ليكن صبور بود خشن بود مرد بود

مردي كه شب به سايه اش آرام ميگرفت

مردي كه آفتاب از او وام ميگرفت

مردي كه در حوالي صبح آشيانه داشت

مردي كه روي خانه خورشيد خانه داشت

مردي كه از تلاطم عشقش برون نشد

فواره اي كه سوخت ولي واژگون نشد

مردي كه روي سجده به مردم نكرد و رفت

وامانده اي كه قافله را گم نكرد و رفت

مردي كه از طلوع شبي سرد مي نوشت

رنجيده از روند زمين درد مي نوشت

ميگفت : در مسير هجومي دوباره ايد

قرباني تمدن شومي دوباره ايد

از هم گسست ابر بهار آفرينتان

در هم شكست حرمت سبز زمينتان

معيارهايتان همه رنگ قفس گرفت

پروازهايتان همه بوي مگس گرفت

ميگفت اين زمين به عطش مبتلا شده ست

اين شهر از اصالت پاكش جدا شده ست

اين رودهاي خسته به دريا نميرسند

اين مردم تكيده به فردا نميرسند

ميگفت و مينوشتم و بي تاب ميشدم

ميگفت و پيش پاي خودم آب ميشدم

ميگفت بايد از تب طوفان سرود و بس

از ماجراي مبهم انسان سرود و بس

ميگفت وقتي از همه جا شعله ميچكد

بر مردم زمين و هوا شعله ميچكد

وقتي كه آبيار چمن اشك لاله هاست

وقتي كه خون ما و شما در پياله هاست

وقتي كه شهر مسلخ سرخ كبوتر است

شعري كه درد از آن نچكد ننگ دفتر است

ميگفت بايد از خودي خود به در شويم

آئينه وار آينه اي پاكتر شويم

دل را به عشق پاك يكي مبتلا كنيم

در كوچه هاي زلف سياهي رها كنيم

بر نازكاي لعل نگاري چنان كه هست

چرخي زنيم و بوس و كناري چنان كه هست

ساغر بدست حلقه فرزانگان شويم

ساقي پرست كوچه ديوانگان شويم

گفتم : تو هم كه در گرو جام باده اي

شايد بياد قرن ششم اوفتاده اي ؟!

اينها زبان ساغر و ساقيست ، آشناست

ته مانده هاي سبك عراقيست ، آشناست

گفتم زمان زمان رباعيست ، سرخ و زرد

ديگر غزل زبان زمان نيست ، خنده كرد

خنديد و گفت : حال تو را درك ميكنم

دنياي بي خيال تو را درك ميكنم

عاشق نبوده اي كه رفيق خدا شوي

از خود نرفته اي كه به او مبتلا شوي

يك لحظه گرم آينه بازي نبوده اي

حتي دچار عشق مجازي نبوده اي

گفتم : مگو مرا تب بودن همين بس است

آتش مزن جنون سرودن همين بس است

من كيستم ؟ شراره حرمان چشيده اي

افسانه هاي سرد زمستان چشيده اي

در ذهن شهر قصه از ياد رفته اي

در خواب مصر رونق بر باد رفته اي

دل در كدام كوچه اين شهر بسته ام ؟

من در كدام گوشه دنيا نشسته ام ؟

بر من نهيب زد كه جوان ! جاودانه باش

از صوفيانگي بدرآ عاشقانه باش

اي خوش نشسته در خنكاي جنون خويش

اي تيغ تيز تشنه الا به خون خويش

خوابيده زير سايه شمشاد تا به چند ؟

بي غم نشين عافيت آباد تا به چند ؟

بي خانقاه و رقص اگر پي بخود بري

از هرچه مولوي به جهان مولوي تري

اين را كه گفت محرم محض حرم شديم

آشوب و شور و اشك و من و شب بهم شديم

يكباره سايه گسترمان چتر عشق شد

حالي فضاي شهر پر از عطر عشق شد

از شرم روي مثنويم را عرق گرفت

ناگه شراره هاي غزل در ورق گرفت :

« فصلي چنين كه اي همه سرنوشتتان

گنجيده در جهنمتان و بهشتتان !

فردايتان چكيده امروز شومتان

امروزتان طليعه فرداي زشتتان

تا كي چو گل هميشه به خود فخر ميكنيد ؟

مردم براي جلوه فروشي نكشتتان

روزي كه باز شد در خلقت براي عشق

قلبي وسيع تعبيه شد در سرشتتان

از روح خود دميد و در آغوش خود كشيد

نزديكتر نشاند به خود از فرشته تان

شايد اگر خداي شما شعر مي سرود

در قالب لطيف غزل مي نوشتتان

قالب تهي كنيد و پر از او شويد تا

ائينه روسياه شود پيش خشتتان »

........

مگذار اين كبوتر زخمي تلف شود

مگذار سينه سوخته در وااسف شود

برگرد و پاسبان هماني كه هست باش

سيمرغ اين جماعت هدهد پرست باش

                                                                                 پائیز ۱۳۷۳

 

 
 
 |    رد پايي از سید مجتبی حسینی
 
 
   
 
   

نيمكت در انتـــظاري جانگداز

بازمانده بيــــقرار پيرمــــــرد

نيمكت در انتظار كفشهاست

كفشهاي وصـــله دار پيرمرد

                            ديركرده پيرمرد امــــــــروز ، آه

                           سـايه ها كوتاه قدتر مي شود

                          نيمكت از از دوريش دلتنگ و زار

                          حال او هر لحظه بدتر مي شود

كودكي با توپ رنگارنگ خود

ابر را با نيمكت پيــــــــوند زد

بغض سردوسنگي اش درهم شكست

اشك در چشمان او لبخند زد

                           عصر شد امـــــــا نيامد پيرمرد

                       نيمكت از گريه خوابش برده است

                           خواب يار پيــــر خود را ديده باز

                          قلبش از تاخيــــر او آزرده است

نيمكت از دست باد پرغــرور

زردپوش پنجه هاي برگ شد

پيرمرد باصــــفاي شعر من

همسفر با كاروان مرگ شد

 

 
 
 |    رد پايي از سید مجتبی حسینی
 
 
   
 
   

چون بنفشه سر گريباني مباش

در پي باغ پريشاني مباش

ذهن آدم شعر ناز رويش است

شاعر دوران نسياني مباش

رنگ يكرنگي نشان عاشقي ست

چون دوروئي رنگ پنهاني مباش

روزگار سبز دنيائي خوش است

فطرت پائيز عرياني مباش

شعر يعني واژه هاي ماندني

ذهن متروك بياباني مباش

 

 
 
 |    رد پايي از سید مجتبی حسینی
 
 
   
 
   

این روزها دلم از خدا گرفته . آنقدر دوستش دارم که فقط وقتی دلم از او بگیرد آرزوی مرگ میکنم . یجز او دیگر کیست که ارزش دلخوری و گلایه داشته باشد ؟ من دردهایم را به وسعت یک دنیا هم باشد فقط به او میگویم . وقتی زانوانم از سایه های خمیده بر دیوار تاریکی میلرزد فقط اوست که فانوس خیالم را میگیراند و دست پر از اطمینانش به جلو میخواندم . برای دیدن اوست که مدام به کودکیم سرک میکشم تا فاصله بعید امروز را با خیال نزدیکی دیروز جابجا کنم . اما چه کنم که او خود به من آموخت که بپرسم و چون و چرا کنم . خودش میخواست که چشم به روی پلشتی ها نبندم و به چیزکی دلخوش نباشم .

در طول بیست سال اخیر داستانک های زیادی با مضمون فقر و عاطفه نوشته ام . بیشترشان هنوز در لابلای دشتنوشته هایم خاک میخورند و چشمی جز خودم بر آنها نیفتاده ولی اندکی را چه در نشریات زمان دانشجوئی و چه اخیرا در وبلاگم در معرض دید و قضاوت گذاشته ام .

« انجیر » ، « مانتو » ، « رفته گر » ، « دخترک قالیباف » و .... را دوستانی که بطور پیگیر مطالب مرا میخوانند ، خوانده اند . اغلب اینها داستانهای خیالی نیستند بلکه هرکدام بهره ای از واقعیت دارند و البته کمی هم با رنگ و لعاب خیال من ، دراماتیک تر شده اند . اینها چکیده برخی لحظه های تنهائی و دردمندی منند و حکایت سفره دلی را دارند که نباید پیش هرکسی گشوده شود . داستان « سردخانه» را اگر به خودم بود دوست داشتم هر هفته در وبلاگم به روز کنم ولی میترسم تلخیش برای دوستانم آزارنده باشد .

بگذریم . حدیث خیلی مطول شد . در هنگامه ی جابجائی و اسباب کشی ما ، چند تا از این دفاتر برملا شد و یکی از برادرزاده های جوانم به رسم جوانهای بلندپرواز و اقتصاددان این زمانه کپی داستانک های مرا بدون آنکه من بدانم به دوستش که فرزند یک ناشر است داد تا در مورد آن اظهار نظر کند . وقتی چند روز بعد زنگ تلفن همراهم به صدا درآمد و آقای ناشر مرا به یک جلسه برای صحبت در این مورد دعوت کرد ، شوکه شدم و نفهمیدم که موضوع از چه قرار است . ابتدا به درخواستش وقعی ننهادم و گفتم که این نوشته ها شخصی است و ضمنا ارزش چاپ کردن هم ندارد ولی جمله ای که آقای ناشر در پاسخ من گفت ، باعث شد که تا امروز هم غمی به سنگینی یک کوه بر دلم سنگینی کند . او در پاسخم گقت : « آقای حسینی ! این روزها از بس مردم بدبختی و گرفتاری دارن ، تریپ غم و غصه خیلی جواب میده. بدبخت بیچاره ها یاد بدبختی هاشون می افتن و پولدارا هم قلقلکشون میشه . خلاصه الان اگه اینا چاپ بشه قول میدم به چاپ دهم هم برسه » . وقتی به او گفتم اونوقت درسته آدم نون بدبختی دیگران رو بخوره ؟ گفت : « ما مرده شوریم کاری به بهشت و جهنم میت نداریم . شما اوکی بده ، بقیه ش با من » .

البته من اوکی ندادم و ناشر کاسبکار را تهدید کردم در صورتیکه این نوشته ها تحت هر عنوانی چاپ شود  از او شکایت خواهم کرد . ولی با این حال از نگاه آزمندی که سراسر جامعه ی امروزمان را در برگرفته سخت دلگیر شدم و از شخصیت های فقیر ولی آبرومند داستانهایم خجالت کشیدم .  

 

 
 
 |    رد پايي از سید مجتبی حسینی
 
 
   
 
   

آغوش سرد مرگ

در بر ميگرفتم ايكاش

دراین هنگام كه هيچ چشم بي دريغ

برايم نمي گريد

اكنون ديگر مرگ من

چشمي را تر نميكند

و هيچ قلبي در نبودنم

اندوهگين نخواهد شد

و هیچ نفسی

به شماره نخواهد افتاد

و اين

بهنگام ترين لحظه ی مرگ است

اما دريغ

كه خدا حتي

مرگ را هم بين ما

به مساوات

تقسيم نكرده است

 

 
 
 |    رد پايي از سید مجتبی حسینی
 
 
   
 
   

در خزان گر شكوفه زنداني ست

خاك در آرزوي پنهاني ست

دانه ها در زمين نهان گشتند

زانكه طوفان به فكر ويراني ست

گرچه تندر نمي زند فرياد

در سكوتش پيام باراني ست

بال بلبل شكسته از يغما

در دلش مويه اي زمستاني ست

رود هستي سكون نمي داند

در درنگش غم پشيماني ست

در صداي سكوت چلچله ها

شكوه ها زين خزان طولاني ست

خيمه گاه شب دراز فراق

فكر رشد شهاب نوراني ست

در دل عاشقان نور اما

يك شبستان حضور روحاني ست

 

 
 
 |    رد پايي از سید مجتبی حسینی
 
 
   
 
   

چهره ها درهم و عبوس ، گوئي در گهواره هزار خيال و تشويش تكان ميخورند. اتوبوس در هر ايستگاه با ناله مي ايستد و چند نفري را با دنيايشان تنها ميگذارد . هرچه هست صداي بوق و همهمه خيابان است و از مسافراني كه بي هيچ دليلي براي مدتي هرچند كوتاه با يكديگر همسفر شده اند ، صدائي برنمي خيزد . وقتي در يك ايستگاه جوانكي سيه چرده با يك دايره زنگي وارد اتوبوس شد و شروع به دايره زدن و خواندن ترانه هاي هفت بيجار با صدائي نكره كرد، قيافه هاي بي تفاوت و عصبي تري كه حتي يك سكه هم داخل دايره زنگي جوانك نينداختند ، آدم را به ياد شخصيت هاي رمان « مسخ » فرانتس كافكا مي انداخت . خيلي دلم ميخواست به بهانه اي اين سكوت سنگين و اين حجم بزرگ غم و اندوه بشكند و خالي شود .خدا اين دفعه هم صدايم را شنيد و زود پاسخش را فرستاد . در يكي از ايستگاهها پيرمردي فرتوت ميخواست سوار اتوبوس شود . راننده گفت : پدرجان ! اتوبوس پوليه . پيرمرد بي اعتنا و به كندي مشغول بالا آمدن از پله اتوبوس بود ، راننده دوباره حرفش را تكرار كرد و پيرمرد در پاسخ گفت : بليط قبول نمي كني ؟ راننده نگاهي از سر محبت به پيرمرد انداخت و گفت : باشه بليط بده . پيرمرد دست در جيبش كرد و بعد از كمي جستجو گفت : اي داد بي داد بليط هم كه ندارم . راننده لبخندي زد و گفت : پول كه همراهت نيست ، بليط هم كه نداري ، پس لااقل دست كن تو جيبت و سهام عدالت بده !!

شليك خنده مسافران مرا به ياد اين حقيقت تلخ انداخت كه در اين چند ساله از بركت دولت مهرورز و خدمتگزار !!! چقدر سوژه براي خنديدن هست و مردم باز هم ناشكري و ناسپاسي مي كنند !

پي نوشت : چند روز پيش در جواب مطلب آنفولانزا ، يكي از خوانندگان در پاسخ من گفت كه اظهار تالم براي مرگ يك دانش آموز بر اثر ابتلا به آنفولانزاي خوكي چيزي را عوض نميكند و لابد همه اين شلوغ بازيها براي اين بوده كه 13 آبان مدرسه ها را تعطيل كنند . وقتي اين پاسخ را از زبان كسي كه شغلش معلمي است شنيدم ، دوچيز برايم واضحتر شد . اول اينكه فهميدم چرا دانش آموزان و نوجوانان امروز درصد ناهنجاري رفتاريشان اينقدر بالاست و دوم اين كه بيشتر فهميدم « مرفه بي درد » كه يك زماني خيلي در باره اش حرف زده مي شد ، يعني چه .

 

 
 
 |    رد پايي از سید مجتبی حسینی
 
 
   
 
   

اين روزها در هر خانه اي يك نفر مبتلا به آنفولانزاست . كودكان و دانش آموزان البته بيشتر . پدران و مادران درگير دكتر و دارو و تيمار بچه ها ، مديران مدارس همچون كبك سر در زير برف ، مسئولين وزارتخانه بي وزير و بي در و پيكر آموزش و پرورش هم دلخوش به بخشنامه هاي صادر شده در اين مورد و مقامات هم كه هميشه خدا حواسشان به چيزهاي ديگر جز سلامتي و آسايش مردم است . در اين ميان آنچه ارزان و بي قيمت است جان فرزندان و دانش آموزان بي گناهي است كه آمار فوتشان كتمان مي شود تا اذهان مردم به زعم حضرات دچار تشويش نشود . دانش آموزي در يكي از مدارس پايتخت كشور بر اثر آنفولانزاي خوكي مي ميرد و اولين كار مسئولين هشدار به والدين داغديده اش براي مصاحبه نكردن با رسانه ها  و كتمان علت مرگ چگرگوشه اش است . اين است نتيجه ديدگاهي كه حفظ نظام را از اوجب واجبات ميداند نه حفظ مردمي كه بدون آنها شايد هنوز امورات آقايان از مجالس روضه خواني دوزاري مي گذشت . ميلاد تيموري دانش آموز 13 ساله تهراني كه با تن سالم به مدرسه رفت و به يك ماه نرسيده پيكر بيجانش به والدينش تحويل داده شد تا طرح پزشك مدارس و دستورالعمل آموزشي مبارزه با اين بيماري ، چيزي در حد كشك باقي بماند و سرپرست وزارتخانه بي در و پيكر با افتخار بگويد : بر اثر تلاشها و برنامه ريزي هاي ما ، خوشبختانه در وضعيت « بسيار خوبي » از لحاظ ميزان مبتلايان هستيم و اصلاً جاي نگراني نيست و والدين دانش آموزان هم بهتر است فكر تعطيلي مدارس را از سر به در كنند !  

 

 
 
 |    رد پايي از سید مجتبی حسینی
 
 
   
 
   

افسانه ی شعر و جنون

رفته ز خاطر تا کنون

آن تکسوار قصه ها

با اسب خود شد واژگون

ای چرخ ! افسونت چه شد ؟

اروند و جیحونت چه شد ؟

از تنب کوچک تا ارس

کاوه ! فریدونت چه شد ؟

* * *

چند سال پیش یورگن هابرماس جامعه شناس برجسته آلمانی برای چند سخنرانی به ایران دعوت شده بود . اولین سخنرانی او قرار بود در تالار علامه امینی دانشگاه تهران برگزار شود . صبح روزی که قرار بر برگزاری جلسه سخنرانی بود وی از همراهانش خواسته بود تا یکی از خیابانهای مهم شهر تهران را از ابتدا تا انتها با اتومبیل طی کنند . کسی منظور او را از این درخواست نفهمید ولی خیابان ولی عصر از میدان راه آهن تا میدان تجریش به دقت از طرف جامعه شناس آلمانی سیاحت شد . حاصل دیدن مغازه های درب و داغان حوالی راه آهن و مختاری  تا مغازه های مجلل حوالی تجریش و پل رومی و عکسهای شهدا بر دیوارهای جنوب شهر تا بیلبوردهای تبلیغاتی ستاره های هالیوود در شمال شهر باعث یک سخنرانی دو دقیقه ای شد . مهمترین مشکل ما سومدیریت مفرط از صدر تا ذیل جامعه مان است . از سو مدیریت وحشتناک سیاسی و اقتصادی تا سومدیریت اجتماعی و حتی عاطفی . یورگن هابرماس گفت : مشکل مملکت شما در این است که اگر کسی بخواهد مملکتش را آباد کند خانه خراب خواهد شد و اگر قصد آباد کردن خانه اش را داشته باشد مملکتش را به ویرانی میکشد و در مناسبات ناسالم جامعه شما راه گریزی از این دو ندارد .

 
 
 |    رد پايي از سید مجتبی حسینی
 
 
   
 
   

ما هميشه پنهان شديم . تا وقتي بچه بوديم پشت ديوارها و درها ، پشت پدر و مادرمان . پشت بازي هايمان . حتي در تاريكي شبها كه كسي ما را نمي ديد از ترس سرمان را زير پتو ميكرديم تا لولو نبيندمان . وقتي هم كه بزرگ شديم پشت نقابي كه وانمود ميكرديم مائيم پنهان گشتيم . دريغا كه ما همه چيز را مثل خورشيد نقاشي هاي كودكي مان پشت كوه هاي بهم چسبيده پنهان كرديم .

انقدر سلام هاي خالصانه مان را از دوستانمان پنهان كرديم تا آنها هم مجبور شوند قلبشان را از ما پنهان كنند . ما آرزوهايمان را نيز از خود پنهان كرديم و حالا در فقدانشان نااميدانه بجاي زندگي فقط زنده ايم .

ما خدا را هم از خود پنهان كرديم تا هر وقت هر كاري را كه خود دوست داريم انجام دهيم نه كاري را كه او دوست دارد و حالا ميان يك عالمه گره كور كه به دست و پايمان بسته شده نشسته ايم و سعي ميكنيم آنها را نيز از يكديگر پنهان كنيم .

زندگي ما بازي قايم باشكي بود كه گرگ هيچ كاري بجز پيدا كردن ما نداشت و از ترس همين گرگ بود كه تنها چيزي را كه در اين بازي خوب آموختيم پنهان كاري بود . از اين همه شب و تاريكي كه وسوسه ام مي كنند براي پنهان شدن ، خسته ام . از اين بازي بي انتها كه دلم را پر ميكند از هراس پيدا شدن ، خسته ام . مي خواهم خودم باشم  ، بدون آنكه از چيزي بترسم . ميخواهم در دستان نوراني خدا رها شوم . مي خواهم اين بار خودم را در ميان آغوش خدا پيدا كنم تا همه همانگونه كه هستم مرا ببينند . از اين همه نقاب كه به جاي جاي خود آويخته ام خسته ام .

 

 
 
 |    رد پايي از سید مجتبی حسینی
 

pctfx3.1

Desert Float Template

Interactive Multimedia CD Catalogue گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates كارگاه طراحي وب مركز طراحي و توسعه سي دي هاي مولتي مديا

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: قالب هاي رايگان وبلاگ Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب


نوای دل