|
اگر اهل خواندن یک مثنوی بلند هستید بخوانید و با من همسفر شوید :
آزرده و شكسته و رنجور مي رسيد
انگار تازه از سفري دور مي رسيد
نايش هنوز بوي عطش بوي خاك داشت
زخمش حكايت از سفري دردناك داشت
با انكه پاي تا به سرش خون و درد بود
ليكن صبور بود خشن بود مرد بود
مردي كه شب به سايه اش آرام ميگرفت
مردي كه آفتاب از او وام ميگرفت
مردي كه در حوالي صبح آشيانه داشت
مردي كه روي خانه خورشيد خانه داشت
مردي كه از تلاطم عشقش برون نشد
فواره اي كه سوخت ولي واژگون نشد
مردي كه روي سجده به مردم نكرد و رفت
وامانده اي كه قافله را گم نكرد و رفت
مردي كه از طلوع شبي سرد مي نوشت
رنجيده از روند زمين درد مي نوشت
ميگفت : در مسير هجومي دوباره ايد
قرباني تمدن شومي دوباره ايد
از هم گسست ابر بهار آفرينتان
در هم شكست حرمت سبز زمينتان
معيارهايتان همه رنگ قفس گرفت
پروازهايتان همه بوي مگس گرفت
ميگفت اين زمين به عطش مبتلا شده ست
اين شهر از اصالت پاكش جدا شده ست
اين رودهاي خسته به دريا نميرسند
اين مردم تكيده به فردا نميرسند
ميگفت و مينوشتم و بي تاب ميشدم
ميگفت و پيش پاي خودم آب ميشدم
ميگفت بايد از تب طوفان سرود و بس
از ماجراي مبهم انسان سرود و بس
ميگفت وقتي از همه جا شعله ميچكد
بر مردم زمين و هوا شعله ميچكد
وقتي كه آبيار چمن اشك لاله هاست
وقتي كه خون ما و شما در پياله هاست
وقتي كه شهر مسلخ سرخ كبوتر است
شعري كه درد از آن نچكد ننگ دفتر است
ميگفت بايد از خودي خود به در شويم
آئينه وار آينه اي پاكتر شويم
دل را به عشق پاك يكي مبتلا كنيم
در كوچه هاي زلف سياهي رها كنيم
بر نازكاي لعل نگاري چنان كه هست
چرخي زنيم و بوس و كناري چنان كه هست
ساغر بدست حلقه فرزانگان شويم
ساقي پرست كوچه ديوانگان شويم
گفتم : تو هم كه در گرو جام باده اي
شايد بياد قرن ششم اوفتاده اي ؟!
اينها زبان ساغر و ساقيست ، آشناست
ته مانده هاي سبك عراقيست ، آشناست
گفتم زمان زمان رباعيست ، سرخ و زرد
ديگر غزل زبان زمان نيست ، خنده كرد
خنديد و گفت : حال تو را درك ميكنم
دنياي بي خيال تو را درك ميكنم
عاشق نبوده اي كه رفيق خدا شوي
از خود نرفته اي كه به او مبتلا شوي
يك لحظه گرم آينه بازي نبوده اي
حتي دچار عشق مجازي نبوده اي
گفتم : مگو مرا تب بودن همين بس است
آتش مزن جنون سرودن همين بس است
من كيستم ؟ شراره حرمان چشيده اي
افسانه هاي سرد زمستان چشيده اي
در ذهن شهر قصه از ياد رفته اي
در خواب مصر رونق بر باد رفته اي
دل در كدام كوچه اين شهر بسته ام ؟
من در كدام گوشه دنيا نشسته ام ؟
بر من نهيب زد كه جوان ! جاودانه باش
از صوفيانگي بدرآ عاشقانه باش
اي خوش نشسته در خنكاي جنون خويش
اي تيغ تيز تشنه الا به خون خويش
خوابيده زير سايه شمشاد تا به چند ؟
بي غم نشين عافيت آباد تا به چند ؟
بي خانقاه و رقص اگر پي بخود بري
از هرچه مولوي به جهان مولوي تري
اين را كه گفت محرم محض حرم شديم
آشوب و شور و اشك و من و شب بهم شديم
يكباره سايه گسترمان چتر عشق شد
حالي فضاي شهر پر از عطر عشق شد
از شرم روي مثنويم را عرق گرفت
ناگه شراره هاي غزل در ورق گرفت :
« فصلي چنين كه اي همه سرنوشتتان
گنجيده در جهنمتان و بهشتتان !
فردايتان چكيده امروز شومتان
امروزتان طليعه فرداي زشتتان
تا كي چو گل هميشه به خود فخر ميكنيد ؟
مردم براي جلوه فروشي نكشتتان
روزي كه باز شد در خلقت براي عشق
قلبي وسيع تعبيه شد در سرشتتان
از روح خود دميد و در آغوش خود كشيد
نزديكتر نشاند به خود از فرشته تان
شايد اگر خداي شما شعر مي سرود
در قالب لطيف غزل مي نوشتتان
قالب تهي كنيد و پر از او شويد تا
ائينه روسياه شود پيش خشتتان »
........
مگذار اين كبوتر زخمي تلف شود
مگذار سينه سوخته در وااسف شود
برگرد و پاسبان هماني كه هست باش
سيمرغ اين جماعت هدهد پرست باش
پائیز ۱۳۷۳
|